که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

این زخم که میزنی ، ...  زخم  ... ، این زخم که زخمه ایست چنگ دل را ...  نمیدانی چه می کند مرا و چه فریاد می کند که مرو ، این عقل   ....

این عقل که می کند فریاد ، مست شدست  ... ، نمی داند از چه می کند فریاد و نمی تواند بفهماند این من را ... این تن را و این بودن  را ...

این  زخم که می زنی به دل ، آشفته کردست دل را  و نوای چنگ حاصل را ، گوش می دهدت شیفته ...

پرواز گهی شدی که پر باز کنم ... دل را به تو آواز کنم . این ثانیه را آغاز که کردیم ، به پایان خو نگرفت این تن...

 

که پایانش نیست این من.

 

فریاد که میزدم ... " خورشید... غروبت کو ؟ "

 

چشمانت را گشودی تا پایان لذت های غروبش ...

 

طلوعی شود ، از آنسوی مرز فریاد ها...           

 

                                                                                    شیفته

پ.ن ١ :  به افتخار  طلوع زیبا ترینم.

پ.ن ٢ : با کسب رخصت از  کلبه ی ویوارا

 

/ 7 نظر / 6 بازدید
فرناز جون

سلام بسیر زیبا با احساس و پر محتوا[دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][گل][گل][گل][گل][گل][شوخی]

...(سه نقطه ی تو)

[لبخند] ممنونم... ممنونم... واسه همه چی ممنونم... ترجیح می دم بنویسم... حرفتو قبول دارم... بذار منم بگم که چه حسی داشتم دیشب... به محض گرفتن مجوز نوشتن ازت...می نویسم[لبخند]

...(سه نقطه ی تو)

علی به محض اینکه این پیغامو دیدی این پری رو پاک کن از این بالا... اوضاع خطرناکه[خداحافظ]

فرشید

سلام!!! ورود وبلاگ جدیدت رو به این دنیا تبریک میگم. همین!!!