به کجا می روم آخر ننمایی وطنم

مشغول طراحی آخرین کارم بودم که دیدم خیلی وسواسی شدم و دائم دارم کارو باز بینی می کنم !

همین فکرا مشغولم کرده بود که مجبور شدم برای دقایقی دست نگه دارم ...

همینطور که طرح رو نگاه می کردم ودر حال انتخاب افکتها توی ذهنم بودم و به این فکر می کردم که طرح رو طوری تموم کنم که همه نیاز هاش برطرف شه و اضافه هم نداشته باشه که.....

یهو یه حس عجیب اومد سراغم

رفتم تو این فکر که نیاز های خودم چیه

غذای روح و این حرفا ؟

به همه نیازام دسترسی دارم ؟
اضافه نیست چیزی طوری که طرح زندگیمو شلوغ کنه و بهم بزنه ؟

به اندازه کافی وسواسی بودم تو زندگی ؟

به اندازه کافی کرده هام رو باز بینی کردم ؟؟

این روزا احساس می کنم فوق العاده آدم نفرت انگیزی هستم

خودم که از خودم متنفرم

کاش میشد بنویسم چرا!!

شما هم نپرسین!

اما از خودتون بپرسین...

نیازاتون رو بررسی کردین؟

روحتون رو تغذیه می کنین ؟

بازبینی می کنین اعمالتون رو ؟

می شمرین دلایی که میشکنین؟

میشمرین قول هایی که میشکنین ؟

می دونین کجا دارین میرین و چی دارین میشین ؟

 

روزها فکر من این است و همه شب سخنم

که چرا قافل از احوال دل خویش تنم

 

طراحتون پشتیبانتون!

طرح دلاتون شاد و خلوت و دقیق باشه همیشه!

شبیه بابا بزرگا و مجری تلوزیون و این حرفا شدم

 

حالا حسابی که مسخره کردین یه کم هم به حرفام فکر کنین

اکنون سکوت باید

/ 8 نظر / 8 بازدید
پری

روح من تازه داره جون می گیره... چون تازگیا دیدم جوونه اشو... به اعمالم خوب که نگا کردم دیدم می نیم تازه دارم خوب می شم من به خودت فرصت بده...شاید که تو ام... خوش بود ناله ی دلسوختگان از سر درد ... خاصه دردی که به امید دوای تو بود [گل]

مرجان دریا

درود..من هم تو روزمرگی ها و کارهای تکراری هر روزه ام گم شده ام..فرصتی نیست که به به طرح های دلم و روحم فکر کنم..اما راستش مطلبت تلنگری بود هر چند کوچک ..تا به خودم بیایم...موفق باشید

سایه

[گل]خودت که گلی[لبخند]

ریبا

آآآآآآآآآآخ اگه بارون بزنه....آآآآآآآخ اگه بارون میزد ب دلم....

مازیار

:|

معصومه مرادی

ali bod