دور دست قصه

بین ما رازی بود...

که برای تو فقط...

مثل یک بازی بود...

و تو بردی و هنوز...

راز  فتح دل من...

در دلت پنهان است...

تو مرا فهمیدی...

و چه راحت رفتی...

سالها می گذرد...

و من اندک اندک...

از غمت می میرم...

از خودم می پرسم...

به چه امید بمانم باید...

و چو نه از تو جوابیست ...

و نه راهی دیگر...

اندک اندک هر روز ...

در خودم می پوسم...

و تو در آرامش...

از دلم میگذری...

های ... ای چشم تو خوب...

از غمم بی خبری...

 

به کجا در گذری ؟

غصه ات پا بر جاست

دور دست قصه ...

از همینجا پیداست...

 

 

پ.ن :  مقصود از سالها میگذرد... پیش بینی آینده بود نه توضیح حال.

پ.ن : دور دست قصه ، از همینجا پیداست....

/ 16 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شب‌گرد

[گل]

ترنم باران

تو مرا فهمیدی... و چه راحت رفتی... خیلی زیبا بود [گل] وبلاگ زیبایی دارید بهتون تبریک میگم[گل]

نگار

و چه راحت رفتی... سالها می گذرد... و من اندک اندک... خوشحالم که به وبلاگ سرزدید تا من بتونم این شعر زیبا رو بخونم. بسیار زیبا [گل]

پری

حالا که رفته ای پرنده ای آمده است در حوالی همین باغ روبرو هیچ نمی خواهد، فقط می گوید: کو کو ...[گل]

sara

dar namaz khame abroye to bar yad amad halati raft ke mehrab be faryad amad [گل]

sara

ان کیست کر روی کرم با من وفاداری کند /بر جای بدکاری چو من یکدم نکوکاری کند/اوج بانگ و نی ارد به دل بیغام وی/وآنگه به یک بیمانه می بامن وفاداری کند/دلبر که جان فرسود ار او کار دلم نگشود از او/نومید نتوان بود از او باشد که دلداری کند

همدل

به کجا در گذری ؟ آفرین ؛واقعا به کجا در گذری ؟[سوال]

نسیم

سلام وبلاگ قشنگی دارید خوشم اومد از مطلبتون پیش ما هم بیاین[گل]

s_espartacus

و تو در آرامش... از دلم میگذری... های ... ای چشم تو خوب... از غمم بی خبری... [نگران][گل] خیلی زیبا نوشتی

عطیه

تو مرا فهمیدی... و چه راحت رفتی... بسیار زیبا