شاید شیفته ای باشد

پس مانده ریای شب در خیابان و

در دلم پس مانده ی ریای تو ...


▀ ▀ ▀


انسان های سحر گاه ارواح سرگردانند که نه لبخندی بر لب دارند که بی ریا باشد

و نه نگاه سردشان چیزی به عذابم می افزاید

و این اولین صبح من است

و من بر اینان غنی تر

اینان بیمار شهری شدن و من بیمار تو...

نگاهشان آلوده به مرگ و چشمان من آغشته به اشتیاق توست...

نگاه سردت هم اگر بود ...

آقای این دل مردگان بودم !


▀ ▀ ▀


نگاهشان نه شبیه تو...

آااه...

شبیه مردیست که تمام شب را به ریای رضای دوری ات گذرانده...

و شاید یکی از این هزاران نگاه

هنوز به این سوسوی درد

عادت نکرده باشد

و شاید من یکی از هزاران باشم...


/ 12 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پ ر ی

[ناراحت]

سرنتپیتی

سلام. این وبلاگ رو فرهاد بهم معرفی کرد. می خواستم عرض کنم اینجا از جزیره ی ناشناخته ی ما هم عجیب تره [تایید] ای وای.. راستی من حواسم نبود. ما اینجا تو جزیره نه اینترنت داریم نه کامپیوتر.. من نمی تونستم اینجا کامنت بذارم.. شما به بزرگی خودتون ببخشید.. دیگه تکرار نمی شه [نیشخند][تایید][گاوچران][نیشخند]

شهاب

چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی

مهدی

سلام منتظر حضورتون هستم[گل]

شروینسا

شاید اکنون که تورا می خوانم در دلت جایی نمانده باشد برای جای دادن حرفهای من اما دل من هنوز چشم بر دروازه قلب تو دارد برای پنهان کردن رازهایی که فقط تو خواهی دانست

new posts!!![عصبانی]