من نیست ...

 

و من ... ماه را بوسیده ام .. بار ها...

 

 

و پرواز کرده ام با آن تا آن .... بال ها...

معجزه هایش را چشیده ام

 

 

….

و چونان درخششی ، جز ز روی تو نیست .... یا ندیده ام ....

که من چشم بربستم از وجود ....

چون تو هستی شدی و بود و نبود ...

این همه زیبایی را که تحمل است ؟

نقش نرگست جشن تجمل است

و من آینه دار احساسی ام که وجودش را به هستی ام نتوانم داد که هستی ام خود اوست ....

غرق دریای تو ام ای مغرور

 

 

....

ای دوست ...

 تو بی نیازی ... لیک خود نیازی .

 

مبهوت تابش تن توست این تن ....

                 من نیست بی تو و من ِ توست این من .

 

   + علی بهابادی ; ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/٢٢
comment نظرات ()