راست می گفتی شاید...

تو به من می گفتی
" از رفاقت هدفی جز « ما » نیست... "
" مرز من نزدیک است
از هم آغوشی تو پروا نیست ..."
من به تو می گفتم !
تو به انکار به من خندیدی
و چه آرام و چه در پوشش حاشا گفتم
"من به تو نزدیکم"
من به پاییز قسم می خوردم
که به اندازه ی یک عمر تو را می خواهم
وقت هر دور شدن ... من به هر دست تکان دادن تو می مردم ...
آمدی چنگ زدی رفتی و بردی تو شبانه...
شده ای دار و ندار من و این دور و زمانه...
گره ها باز شد از اخم تو و .... باز به من خندیدی
راز من فاش شد از سادگی محض ترانه !


پ ن : ترانه نبود ... تراوش بود !

   + علی بهابادی ; ٦:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۸/٢٤
comment نظرات ()

به چشمات قسم

به فریادِ

خاموش من ... قسم

به فردای با تو روشن...

                     قسم

به یه آسمون

کـــــوچ کردن...  قسم

به درد عجیب

از یاد رفتــن...  قسم

 

به تو قسم ... به من قسم

یه روز به چشمات... می رسم

 

به این روح زخمی

به این تن ...قسم

به تنهایی و

تنها مردن ...   قسم

به رفتن... به مردن...

به چشمات قسم

به عاشق شدن ... با تو ساختن قسم

 

به تو قسم ... به من قسم

یه روز به چشمات... می رسم

 

پ ن : به بی وزنی شعرای من قسم .. که سعی نکنید وزن پیدا کنید!

 

 

   + علی بهابادی ; ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۳/۱٩
comment نظرات ()