عشق نوشته ها

عشق نوشته های تو دست به دست

به دست عاشقان شهر من رسیده است

   + علی بهابادی ; ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/۱٦
comment نظرات ()

مشق

چشمانت می تابد بر دشت های من...

دستانت قد می کشد تا دست های من.......

گوشه های دفترم پر از نقش های توست.........

می روی و ........... خط می کشی روی مشق های من .

 

 

پ ن : با الهام از دستنوشته ی عاطفه صادقی .

   + علی بهابادی ; ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/٦
comment نظرات ()

وبلاگ دوست

وبلاگ می کده تحت قلم خانم پویا از دوستان ما هست که در پست آخرش شعری از عطر بارانم ، سعید جانم رو نقل کرده ... قطره ای از دریای سعید بهابادی نژاد ....

   + علی بهابادی ; ۱:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٢٦
comment نظرات ()

مبارک باد میلادت

برگی از یک دنیا عاشقانه ی پاییزی به پنجره اتاقم رسید

پیغام عشق داشت

"دوستت دارم..." داشت

سجاده داشت

خدا داشت

عاشقانه داشت

شعر داشت

میلادت مبارک داشت

می نویسم

"خداوند پشت و پناهتان"

برسد بدست دوست.

   + علی بهابادی ; ٦:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٥
comment نظرات ()

راست می گفتی شاید...

تو به من می گفتی
" از رفاقت هدفی جز « ما » نیست... "
" مرز من نزدیک است
از هم آغوشی تو پروا نیست ..."
من به تو می گفتم !
تو به انکار به من خندیدی
و چه آرام و چه در پوشش حاشا گفتم
"من به تو نزدیکم"
من به پاییز قسم می خوردم
که به اندازه ی یک عمر تو را می خواهم
وقت هر دور شدن ... من به هر دست تکان دادن تو می مردم ...
آمدی چنگ زدی رفتی و بردی تو شبانه...
شده ای دار و ندار من و این دور و زمانه...
گره ها باز شد از اخم تو و .... باز به من خندیدی
راز من فاش شد از سادگی محض ترانه !


پ ن : ترانه نبود ... تراوش بود !

   + علی بهابادی ; ٦:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۸/٢٤
comment نظرات ()

هوس می کشم هنوز

یاد حضور تو را پیش و پس می کشم هنوز
روی کوچ آینه قفس میکشم هنوز

دلتنگی ام حتی اگر از سر عشق نیست
دستی بسر و روی هوس می کشم هنوز

جور تورا گر نکشم عاشق نیم
ناز تو منت است، پس می کشم هنوز

در دفتر تنهاییم غنچه نمی کشم
نقش و نگار قلب بی کس می کشم هنوز

باری بگذریم ، حال من خوب است
پشت هوای قصه نفس می کشم هنوز

   + علی بهابادی ; ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٦/۱٥
comment نظرات ()

زمستانی

سرد و طوفانی ...

ساکت بود و سیاه ...

         هوا ، ابری بود .  تا صبح می بارید ...

         چشمانم...

 

آری ؛ انگار دلم باز زمستانی بود .

 

 

پ ن : تنها نشسته ام .  باران می بارد . همه چیز خوبست  فقط تو نیستی .

پ ن : هدفم شعر نبود ، دنبال وزن نباش .

 

 

   + علی بهابادی ; ٤:۱۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٦/٧
comment نظرات ()

بهارم من ، ولی زردم

یه شبگردم
که دنبال تو میگردم
مریضم من پر از دردم
اگرچه خسته و سردم
پر از شوق تو ام هر دم
پر از فریاد  "برگرد"  م  !
مث کوهم
پر از دردم
ولی مردم
من از تو بر نمی گردم...

   + علی بهابادی ; ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٥/٢٠
comment نظرات ()

شاید ندونی

تو شاید ندونی که روزیم تویی

تو شاید ندونی تنت گندمه

 

تو شاید ندونی که غرقت شدم

ندونی که دریا تو چشمات گمه

 

منو از دل جاده هات کم نکن

تو شاید ندونی که عاشق کیه

 

می خوام ذره ذرم  تو راهت بره

تو شاید ندونی که حسم چیه

 

تو وقتی تو چشمام نگا میکنی

منو از غرورم جدا میکنی

 

می خوام بشکنم زیر بار چشات

ببین با نگاهت چه ها می کنی

 

...

 

پ ن : آنقدر نصفه و نیمه پست زده ام که شعر هایم نصفه و نیمه می آیند!

   + علی بهابادی ; ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۳/۳۱
comment نظرات ()

خیره

خیره نشو به چشمام

طاقتشو ندارم

ببین که از نبودت

کجا رسیده کارم

 

تو چشم هر غریبه

دنبال تو میگشتم

اول راه چشماش

نبودی بر می گشتم

 

خیره نشو به چشمام

حیفه تباه من شی

حیفه تو اوج پاکی

غرق گناه من شی

 

خیره نشو به چشمام

ولی بمون کنارم

دوباره مرهمم شو

نباشی کم میارم

 

 

 

پ ن :

        این ترانه برای من ارزش ها دارد!!

   + علی بهابادی ; ٤:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۳/٢٩
comment نظرات ()

تقدیر

تو از این لحظه های من

نمی دونی چقد دوری

نگو میری که تنها شی

نگو میری و مجبوری

 

واسه رویای دیروزم

وجود تو یه تعبیره

نگو تقصیر تقدیره

که قلبم پیش تو گیره

 

یه روز از سردی دستات

یه روز از دوری چشمات

یه روز از خنده ی تلخت

یه روز از تلخی حرفات

 

یه روز می میرم از دستت

یه روزی ... میرم از دستات...

   + علی بهابادی ; ٢:۱٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۳/٢٥
comment نظرات ()

به چشمات قسم

به فریادِ

خاموش من ... قسم

به فردای با تو روشن...

                     قسم

به یه آسمون

کـــــوچ کردن...  قسم

به درد عجیب

از یاد رفتــن...  قسم

 

به تو قسم ... به من قسم

یه روز به چشمات... می رسم

 

به این روح زخمی

به این تن ...قسم

به تنهایی و

تنها مردن ...   قسم

به رفتن... به مردن...

به چشمات قسم

به عاشق شدن ... با تو ساختن قسم

 

به تو قسم ... به من قسم

یه روز به چشمات... می رسم

 

پ ن : به بی وزنی شعرای من قسم .. که سعی نکنید وزن پیدا کنید!

 

 

   + علی بهابادی ; ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۳/۱٩
comment نظرات ()

مردی که مرده بود

در خانه ی این تن

مردی می زیست که مرده است

نمی دانم به چه امید

خون میدواند هنوز قلبم....

 

 

پ ن : یادش بخیر :   

                              می گشت در جنگلهای پر شب

                              می جست ... سیاه و طبلش را...

                              دنیا و مردش را...

                              مردی که مرده بود .

 

   + علی بهابادی ; ٢:٤٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۳/۱٥
comment نظرات ()

سه تک طرح

چند خط این سه طرح رو برای جلوگیری از سرقت احتمالی ترانه مینویسم

 

###

 

خوشم که دارمت هنوز

خوشم که هستی شب و روز

بمون و سرنوشتمو

به سرنوشت من بدوز

...

 

###

 

یوقت نری بی تو بشم !!

دیوونه دیدی ؟

خودشم!

...

 

###

 

کوتا بیا ... سختیامو دوا کن

از بقیه حسابمو جدا کن

تو عاشقونه هات به من نیگا کن

تو بی کسیت ، اسم منو صدا کن

...

 

   + علی بهابادی ; ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۳/۱٤
comment نظرات ()

تنها گناه من

تا عطر موی تو فانوس راهمه

با پای خسته هم چشم تو ماهمه

تقصیر من نبود تو رفتی و هنوز

تنها گناه من تنها نگاهمه

تنها تر از تو ام تنها تر از خدا

تنهایی ام از این بخت سیاهمه

غمگین نمیشم و نفرین نمی کنم

با عشق اینکه باز  چشمت براهمه

پاییز سرکشی عاشق نمیکشی

میترسم از چشات ...   این اشتباهمه

   + علی بهابادی ; ٢:٢۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۳/۱۱
comment نظرات ()

لبخند نزن !!

وقتی که تو از کنار غم رد میشی

لبخند بزن که غصه هم غمگینه

لبخند بزن که تو نبودت اینجا

حتی تب تنها شدنم سنگینه

 

وقتی که تو از کنار غم رد میشی

لبخند تو برج غصه رو میریزه

لبخند بزن که آدما عاشق شن

لبخند تو از روح خدا لبریزه

 

زخمای دلم که جرم امروز تو نیست

تاثیر هجوم خنده ی دیروزه

این حس عجیبی که تو لبخند تو هست

چشمای منو به خنده هات میدوزه

 

لبخند تو ماه شب هر دلدادست

یک عمر همه عالمو شبگردی کن

تا زیر فشار غصه طاقت داری

لبخند بزن دوباره هم مردی کن

 

تو میری و از چشم همه رد میشی

لبخند تو افسانه ی مردم میشه

روزی اگه از کنار من رد میشی

لبخند نزن که قلب من گم میشه...

 

 

 

 

پ ن :    ای مشترک النگاه بین من و غیر ....!!!

            لبخند نزن که سهم من کم میشه...!!!

 

پ ن :    همه بی غیرتا ...

   + علی بهابادی ; ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۳/٩
comment نظرات ()

دور دست قصه

بین ما رازی بود...

که برای تو فقط...

مثل یک بازی بود...

و تو بردی و هنوز...

راز  فتح دل من...

در دلت پنهان است...

تو مرا فهمیدی...

و چه راحت رفتی...

سالها می گذرد...

و من اندک اندک...

از غمت می میرم...

از خودم می پرسم...

به چه امید بمانم باید...

و چو نه از تو جوابیست ...

و نه راهی دیگر...

اندک اندک هر روز ...

در خودم می پوسم...

و تو در آرامش...

از دلم میگذری...

های ... ای چشم تو خوب...

از غمم بی خبری...

 

به کجا در گذری ؟

غصه ات پا بر جاست

دور دست قصه ...

از همینجا پیداست...

 

 

پ.ن :  مقصود از سالها میگذرد... پیش بینی آینده بود نه توضیح حال.

پ.ن : دور دست قصه ، از همینجا پیداست....

   + علی بهابادی ; ۳:٤۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۳/٥
comment نظرات ()

تنهایی

کیست یاری کننده ای که مرا یاری کند ؟

که حتی تو نیستی ...

دردا که نیست یاری کننده ای که مرا یاری کند ...

دردا که حتی ...

که حتی تو ...

تو...

 

   + علی بهابادی ; ٩:٤٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۳/٤
comment نظرات ()

تو که با ما سر یاری نداری

اصل مطلب را در پی نوشت بخوانید !

 

تو هم میری...

تو که با بی کسیم کاری نداری...

تو هم میری...

تو که با من سر یاری نداری...

تو هم میری...

تو که از غصه هام چیزی نمیدونی...

...

تو هم میری و این غم نامرو آخر نمی خونی...

***

تو هم میدونی با رفتن

همه دنیام سیا میشه

بگو با رفتنت از من

دلت سهم کیا میشه ...؟

 

 

 

پ ن : سهم کیا میشه ؟

پ ن : هر کس به طریقی دل ما می شکند... بیگانه جدا ......

پ ن : من از زندگی تو هوات خسته ام ... ازت خستمو باز وابسته ام ...

پ ن : پارک چیتگره و تولدای پنج شنبه هاش و بچه های دانشگاه و دور همیاش ...

پ ن : غم تنهایی اسیرت می کنه...

پ ن : یادمه آخرین باری که احساس زنده بودن کردم ، وقتی بود که با لفظ

         "عشقم"صدام کردی...

پ ن :  خیلی دلم گیره ... خیلی گرفتارم... دوس داشتنت خوبه ...

   + علی بهابادی ; ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۳/٢
comment نظرات ()

تو باور نکن !

من از زندگی تو هوات خسته ام

ازت خسته ام و باز وابسته ام

نگو ما کجاییم که شب بین ماست

خودم هم نمیدونم اینجا کجاست

بیا با هوای دلم سر نکن

بهت راست میگم تو باور نکن

از این فاصله سهم ام رو کم نکن

بهت خیره میشم نگاهم نکن

تو رنجیدی و دل ندادم بدی بری                

خودم رو فراموش کردم تو یادم بری

تو یادم بری زندگیم سرد شه ...

یه روز این پسر بچه هم مرد شه ...

ولی هر شب از خواب من رد شدی

به هر راهی رفتم تو مقصد شدی

درست لحظه ای که ازت میبرم ...

تحمل ندارم شکست می خورم

نمی شه تو این خونه پنهون بشم

بهم سخت می گیری آسون بشم

اگه پای من جاده رو برنگشت

فراموش کن بین ما چی گذشت  !

 

این روزا حالم این شکلی و انگار این حرفارو با خودم تکرار می کنم.

ترانه بالا از زهرا عاملی هست که با صدای مهدی یراحی منتشر شده .

   + علی بهابادی ; ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٢/۱٩
comment نظرات ()

من ویران

از یه جایی به بعد فقط باید تحمل کرد !

چقدر این روزا به یکی احتیاج دارم که آرومم کنه...

   + علی بهابادی ; ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱/٢٢
comment نظرات ()

بیا

 

بیا با من هم آوا شو !

تو ای زیبا

    ای دریا ...


که شاید فرصت بودن

   بره از دست ما فردا...

   + علی بهابادی ; ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/٢٤
comment نظرات ()

خدا رو سالی سیصد و شصت و پنج هزار مرتبه شکر .

قالب جدیدرو که گذاشتم علما چشماشون داشت می ترکید ... کفتم خدا رو خوش نمیاد.

قالبرو ورد پرسش می کنم واسه Alibahabady.com آمادش میکنم.

این شیفته هم همینطوری میمونه.

راستی اون قالب قبلی هم حراج کردم

اون دختره و  قاصدکه کسی خواست بگه تا چک و چونه بزنیم.

ما تو این درنگ آرت دیزاین  داریم جون میدیم ....

   + علی بهابادی ; ٤:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/٢٥
comment نظرات ()

به کجا می روم آخر ننمایی وطنم

مشغول طراحی آخرین کارم بودم که دیدم خیلی وسواسی شدم و دائم دارم کارو باز بینی می کنم !

همین فکرا مشغولم کرده بود که مجبور شدم برای دقایقی دست نگه دارم ...

همینطور که طرح رو نگاه می کردم ودر حال انتخاب افکتها توی ذهنم بودم و به این فکر می کردم که طرح رو طوری تموم کنم که همه نیاز هاش برطرف شه و اضافه هم نداشته باشه که.....

یهو یه حس عجیب اومد سراغم

رفتم تو این فکر که نیاز های خودم چیه

غذای روح و این حرفا ؟

به همه نیازام دسترسی دارم ؟
اضافه نیست چیزی طوری که طرح زندگیمو شلوغ کنه و بهم بزنه ؟

به اندازه کافی وسواسی بودم تو زندگی ؟

به اندازه کافی کرده هام رو باز بینی کردم ؟؟

این روزا احساس می کنم فوق العاده آدم نفرت انگیزی هستم

خودم که از خودم متنفرم

کاش میشد بنویسم چرا!!

شما هم نپرسین!

اما از خودتون بپرسین...

نیازاتون رو بررسی کردین؟

روحتون رو تغذیه می کنین ؟

بازبینی می کنین اعمالتون رو ؟

می شمرین دلایی که میشکنین؟

میشمرین قول هایی که میشکنین ؟

می دونین کجا دارین میرین و چی دارین میشین ؟

 

روزها فکر من این است و همه شب سخنم

که چرا قافل از احوال دل خویش تنم

 

طراحتون پشتیبانتون!

طرح دلاتون شاد و خلوت و دقیق باشه همیشه!

شبیه بابا بزرگا و مجری تلوزیون و این حرفا شدم

 

حالا حسابی که مسخره کردین یه کم هم به حرفام فکر کنین

اکنون سکوت باید

   + علی بهابادی ; ٥:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/۱۳
comment نظرات ()

غم های بی گریز

این لحظه های خیس

این دونه های ریز


پاییز و قصه هاش

غم ها ی بی گریز...


حال و هوای سرد

این لحظه های درد


مردی که غصه داشت

رفتی و گریه کرد ...



   + علی بهابادی ; ۸:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٩/٢٠
comment نظرات ()

دلی کز تو سوزد چه باشد دوایش؟

وقتی تو اومدی

ثانیه ها پر رنگ میشد انگار

قلبم رنگ و بوی خواستن گرفت

و تو ... تو دوست داشتی خواستنی باشی ....

دوست داشتی تو متن حرفام باشی

دوست داشتی آخر همه حرفامو واست بگم که هیچی نصفه نیمه نمونه

من آخه نمی خواستم تموم شم

واسه همین نصفه نیمه موندم

اونیکه باور نمی کنه تو بودی وگرنه قصه من و تو خیی وقته واقعیه

خیلی وقته غم دارم از سکوتت

خیلی وقطه با هم از هیچ دیواری بالا نرفتیم

قسم خوردم بمونم

می مونم...

قسم نمیشکنم

وقتی دیدمت پاییز بود

قول دادم باشم

به حرمت پاییز زیر قولم نزدم

نزدم...

د آخه خوب من

تو که میدونی همه سه نقطه هام تو چشمای یه نظر عزیز شدت پنهون شده

من عاشق ترم یا تو ؟

تو که اینطوری دلت پر می کشه ...

یا من که هم دار و  ندارم و گذاشتم کف دستت...

دار و ندارم ؟

دلم...

دلی که پاییزی به دنیا اومد و پاییزی عاشق شد و پاییزی قسم خورد...

دلی که با سکوتت شکست

سکوتت رو بشکن تا مرهمم باشی

 

 

 

پی نوشت : از همگی عذر میخوام . نیاز داشتم به نوشتن این متن.

              شاید اینطوری حرفم رو بهتر بفهمه و زندگیم یه کم آروم شه....

 

 

 

   + علی بهابادی ; ۱:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٩/۱٩
comment نظرات ()

نفرت از روح آدمی بر می آید


هم زاد عشق است...

از یک خاک...

و من نمی دانم تو چه کردی که آزردی ام.

تنها می دانم خاکی که معشوق مرا می آزارد وطن من نیست.

و من هم وطن تو نیستم .

از تو متنفرم چرا که معشوق مرا نام تو حتی می آزارد.

آری به راستی عشق و نفرت از یک سکه اند  لیک هرگز به دیدار یک دیگر نخواهند شتافت...

و من هرگز و من هرگز به خاک تو متعلق نبوده ام .

من عاشقم.

وطنم جای دیگری است.

معشوق من ، هم خاک من است.

هم بستر من.

تو هر که هستی ....

از من نیستی ...

و نخواهی بود .



   + علی بهابادی ; ۱:٤۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۸/۱۳
comment نظرات ()

ماه تاب

مشاهده یادداشت خصوصی

   + علی بهابادی ; ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٧/۱٧
comment نظرات ()

لج بازی

مشاهده یادداشت خصوصی

   + علی بهابادی ; ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/٢٧
comment نظرات ()

پاییز

مشاهده یادداشت خصوصی

   + علی بهابادی ; ۳:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٧/۱
comment نظرات ()

آبی کن دل ما رو

دلامون تو دلای هم      مث اسفند و  آتیشه

دلم یک آسمون عشقه    دلت همرنگ آبیشه


"بکش خورشید و با چشمات و بشکن قاب انکارو"


نگاهت ترس قلبم رو    رهایی از قفس میده

همین  دریای چشماته   تپش هامو نفس میده


"بیا وسواس بودن شو تماشا کن شب مارو"


اگه عاشق کشی رسمه   تو مرگم رو تماشا کن

    تو از رویای من نگذر    همه رسمارو حاشا کن


"نترس از مرگ گلبرگا بزن بشکن دل مارو"


دل و دلدار و بی تابی    من و انکارو بی خوابی

بیا قلب رهایی شو    تو این رویای مهتابی


"بزن آتیش به گندم زار و آبی کن دل مارو"

   + علی بهابادی ; ٥:۳٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٦/٢٩
comment نظرات ()

اشتیاق

شبی و بارانی و رهگذری

عاشقانه ای که از عطر این کوچه ها می تراود

سرسام سکوت دل سی پاره ی خیابان داغ

زاری دلی که ذوب می شود از زهر فراق

مردی و عشق زنی...

یاد تو و همچون منی...!

   + علی بهابادی ; ۳:۳٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٦/٢٦
comment نظرات ()

سفر

بگو به باد لعنتی

عطرتو از من نبره

تو غیبتم نذار کسی

یادمو ارزون بخره

نقشه دارم وقتی میام

دنیاتو رویایی کنم

نقشمو بر ملا نکن

ببین چه غوغایی کنم

میرم به در یا بزنم

واسه نجات اطلسی

میرم خدا رو حس کنم

میرم به جنگ بی کسی

   + علی بهابادی ; ٤:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٦/٢٢
comment نظرات ()

آرزو های محقق

مشاهده یادداشت خصوصی

   + علی بهابادی ; ٢:٠٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٦/٢٢
comment نظرات ()

خونه

منو یاد تو میندازه

در و دیوار این خونه...

هنوز بیداره بر گردی

دل بی تاب دیوونه

ازون لبخند شیرینت

شدم محتاج بی خونه

همه رویای این خونه

برام بن بست زندونه

تو این بن بست ویرونه

دلم آشفته بازاره

آره ، شعرام بدون تو

یه حس تلخ بیماره

چشام خون گریه می باره

شبم از غصه بیداره

نگات یک لحظه رویام و ...

منو تنها نمیذاره...

منو ... تنها نمیذاره

تو رویام خونه میسازه

تو رویا هم دل سنگت

با سختی ها نمیسازه

دلت ... حتی به این خونه...

به عطرش دل نمی بازه...

در و دیوار این زندون

منو یاد تو میندازه...

   + علی بهابادی ; ۳:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٦/۱٧
comment نظرات ()

دوران

1

از تو میگذرم عزیزم

تو برو خدا به همرات

میدونم دست غریبس

تا ابد میون دستات


***

2

حال که موندنی شدی

کنار رویا هام بخواب

کوچه هامو پاییزی کن

رو برگ دفترام بتاب


***

3

تو فقط بمون کنارم

میشکنه بی تو حصارم

تو که میدونی به جز تو

تو دلم پری ندارم

...




   + علی بهابادی ; ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٦/۱٥
comment نظرات ()

درنگ

مشاهده یادداشت خصوصی

   + علی بهابادی ; ۱:٢۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٥/۳٠
comment نظرات ()

خاطره

چرا هر روز همه میگن

که تو بی وفایی کردی

توی کشتی رفاقت

تو که نا خدایی کردی


چرا هر روز همه میگن

منو پشت سر گذاشتی

تو از احساس من اصلا

انگاری خبر نداشتی


چرا هر روز همه میگن

نمیشه با تو بمونم

من که تو ترانه بازی

فقط از چشات می خونم


چرا هر روز همه میگن

اسمتو قلم بگیرم

مگه هیشکی نمی دونه

من بی اسم تو می میرم


چرا هر روز همه میگن

که تو رفتی خیلی وقته

مگه هیشکی نمی فهمه

بودنم بی تو چه سخته


چرا رفتی از کنارم

من که بی تو بی قرارم

به جز این عذاب تلخت

چیزی آرزو ندارم


چرا هر روز همه میگن

دل تو پر زده رفته

اونا دردمو ندیدن

تو که دیدی خیلی وقته


چرا هر روز همه میگن

منو زخمی کردی رفتی

چرا یاد تو رو می خوان

خرابش کنن به سختی


بذا یه خاطره باشه

رو دلم نمک بپاشه

اونکه زخمی کرده رفته

دل من هنوز باهاشه

...

..

.


   + علی بهابادی ; ٦:٠٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٥/٢٢
comment نظرات ()

حالا که رفتی

این بی کسی ها رو بگیر از من

عکس منو هر شب تماشا کن

حالا که دورم از تو امروزو

این غصه رو با خنده حاشا کن

 

   + علی بهابادی ; ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٥/٢۱
comment نظرات ()

مسخ

ترانه های من بدن
فقط چشاتو بلدن
بازم خمار تو شدن
بازم چشاتو چش زدن

من و ترانرو  تو باز
گذاشتی رفتی ، چی شدی ؟
دچار خستگی شدی ؟
دوباره مسخ کی شدی ؟

الان کنار تو کیه ؟
این روزا با کیا خوشی ؟
می خوای همینجوری بری ؟
می خوای بازم دل بکشی ؟

ترانه هامو شب به شب
بخون به عاشقی بخند
بگو " این حرفا چه به تو ؟
تو بند کفشاتو ببند!! "

   + علی بهابادی ; ٢:۳۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٥/۱٩
comment نظرات ()

قاصدک

بال تو را غبار ره

زخم زد آزرد بسی

به هر دلی باخته ای

گذشته را برد کسی


تو ای برهنه شاپرک

باز بیارای دو پر

من به کمین دیدنم


تو ای رسیده قاصدک

آه بکش درد بخوان

منتظر شنیدنم


هستی اگر هست امید

بیمار غصه ات رود

باز بدان هست کسی

بیدار قصه ات شود

   + علی بهابادی ; ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٥/٩
comment نظرات ()

عاشقانه

مشاهده یادداشت خصوصی

   + علی بهابادی ; ٥:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٥/۱
comment نظرات ()

بوونه گیر

دل مجنون من بوونه میگیره
 هوای عطر اون خونه میگیره
هی می گم بسه دلک
چشماتو وا کن
نمی فهمه برای دلفریبی خیلی دیره
قسم میدادمش
حاشا کنه چشم شما رو
ولی چاره چیه ؟ چشم شما ماه منیره
بهش میگم نیاره اسم چشمای شمارو
ولی ترانه از چشم شما می سازه خیره
میاد میشینه تو باغ چشاتون
لب حوض دلا ماهی میگیره
به یاد عشقتون طوفانی میشه
به یاد چشماتون آروم میگیره
شما لب تر کنین
 بهش میگم دوسش ندارین
ولی شما نگین
اگه بگین طفلی می میره
می گم آزادی کن
عشق و رها کن
میگه آزادی هم با ما اسیره

   + علی بهابادی ; ٢:٠٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٤/٢۸
comment نظرات ()

باد بادکای دلم

با دست و بال زخمی ، انگاری دل مرده بود

دنباله هاش حسابی ، غصه و غم خورده بود

بادبادکای آبی ، چه با غرور شکستن

چشمای تو از اونها ، انگاری دل برده بود

....

 

   + علی بهابادی ; ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٤/٢٥
comment نظرات ()

دیوار

مشاهده یادداشت خصوصی

   + علی بهابادی ; ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٤/٢٤
comment نظرات ()

حرف نگفته ام

مشاهده یادداشت خصوصی

   + علی بهابادی ; ۱:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٤/٢٠
comment نظرات ()

بیزار

من به تو بیمارم

وقتی اینجا دارم ... تورو تو ثانیه ها می کارم

تو نمی دونی که من... بی تو چه حسی دارم

تو به یک بوسه ی من دل دادی دلدارم

من و یک بوسه و یک ثانیه عاشق بودن

تو و ابتلا به من ... از خودم بیزارم

وقتی اینجا دارم... تو رو تو ثانیه ها میکارم

حس
بودن بی تو ...  از خودم بیزارم


پ ن : (نسخه چهارم - به علت  انتقاد جمعی از عزیزان !!!)




   + علی بهابادی ; ٦:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٤/۱۱
comment نظرات ()

شاید شیفته ای باشد

پس مانده ریای شب در خیابان و

در دلم پس مانده ی ریای تو ...


▀ ▀ ▀


انسان های سحر گاه ارواح سرگردانند که نه لبخندی بر لب دارند که بی ریا باشد

و نه نگاه سردشان چیزی به عذابم می افزاید

و این اولین صبح من است

و من بر اینان غنی تر

اینان بیمار شهری شدن و من بیمار تو...

نگاهشان آلوده به مرگ و چشمان من آغشته به اشتیاق توست...

نگاه سردت هم اگر بود ...

آقای این دل مردگان بودم !


▀ ▀ ▀


نگاهشان نه شبیه تو...

آااه...

شبیه مردیست که تمام شب را به ریای رضای دوری ات گذرانده...

و شاید یکی از این هزاران نگاه

هنوز به این سوسوی درد

عادت نکرده باشد

و شاید من یکی از هزاران باشم...


   + علی بهابادی ; ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۳/۳٠
comment نظرات ()

افسانه مرگ

مشاهده یادداشت خصوصی

   + علی بهابادی ; ۸:٢٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۳/٢۳
comment نظرات ()

باز اشتباه

افسوس و آه آمدم

من سر به راه آمدم

یادش به خیر آنروز ها

من چون پناه آمدم

من در ستیز ابر در

روز سیاه آمدم

من در پی احیای این

عمر تباه آمدم

حتی خدا مانع نشد

من بی گناه آمدم

جای تو اینجا امن نیست

من اشتباه آمدم

   + علی بهابادی ; ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۳/٢۱
comment نظرات ()

در انتظار

 

در امتداد پاییز


اکنون سقوط برگم


اکنون سکوت باید


 در انتظار مرگم

   + علی بهابادی ; ٩:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۳/۱٠
comment نظرات ()

دلم میگیره ... بد میشم

چند قدم از تو رد میشم

ثانیه پر پر میزنه

فقط تب گذشتنت

بازم دلم رو می شکنه


چند قدم از تو رد میشم

دلش میگیره ماه شب

وقتی که نیستی کاغذام

پر از سکوته ، لب به لب


چند قدم از تو رد میشم

دار و ندار میره به باد

دلم یه گوشه میشینه

صدای هق هقش میاد


چند قدم از تو رد میشم

دل دیگه هیچی نمیخواد

همش بهونه میگیره

چشمای تو یادش میاد


چند قدم از تو رد میشم

وقتی تو نیستی بد میشم

غصه رو آغوش می گیرم

تنهایی رو بلد میشم


چند قدم از تو رد میشم

حسمو حاشا میکنی

ترانه از یادم میره

تو   هم  تماشا می کنی !

   + علی بهابادی ; ٤:۳۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۳/٦
comment نظرات ()

فقط یه کم خودمونی تر

 

              پاسخی به زبان تو


                                                  ***
  میدونی دوس داشتنی ...

خیلی فکر کردم که چطوری بگم چه حسی دارم اما دیدم من در حدی نیستم که همچین احساسی رو به قلم بکشم.
شاید بگی اینطوری "شیفته" از صلابت می افته اما باید در جوابت بگم که صلابت شیفته تویی . شخصیت نوشته هاش تویی . زندگیش تویی و معنیش تویی . با اینکه تو دور شدی اما من تازه دارم حست می کنم . تازه دارم می فهمم اینایی که می نویسم یعنی چی !!
دیگه "اصلا" مهم نیست کسی اینارو می خونه یا نه . فقط اینکه می دونی واسه تو می نویسم کافیه . تو همه دار و ندارمی . بهم گفتی باور نمی کنی ...
باشه عزیز . تو فکرتو درگیر این چیزا نکن . من انقدر عاشقت می مونم تا بالا خره تو یکی از وقت های استراحتت منو ببینی !

                                                  ***


         پاسخی به زبان من

 

                                                  ***
بدان تو دوست داشتنی ، عزیز و همدم منی ...

از قلم کامی بر نآید ،چو نامی از تو میشنود .که او نیز قدر تو می داند و دلدار تو می ماند این عشق فرا تر ز من و اوست . ای همدم همراز... ای دوست .
شیفته را گر اندکی حرکت است از برکت حضور توست او در تو معنا می شود دل با تو بینا میشود قدرش تویی و دردش فصلی است که در آیینه ی روی تو میبیند ...
فصلی اندوهگین فصلی تنها ، زرد ، بی تو ، سرد.
 فصلی که تو عبور کرده ای و شیفته ، شیفته ترت می شود ... در این قلم تو نهانی و تو پیدا ، تو مفهومی و معنا ...
مرور قلم مرور توست مرور حضور تو ، و عبور تو از من،  پایان من است ...
اگر نمی دانی ام گله ای نیست  شبی بسترت را وامم ده تا زمزمه کنم هر آنچه برایت نقاشی کرده ام برای تو و فقط تو...
مرا مجوی من در تو پنهانم . بازایست که دل راضی به آزار تو نیست ...
روزی اگر رهت به بیراهی کشید ...  دل را ببین که غرق تمنای حضورت ... زنده میماند ... تا هستی ... و هست...
بود و نبود و هست من عزیز دور دست من 
در جست و جوی من مباش که سخت در جست و جوی تو ام ...

   + علی بهابادی ; ۸:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/٢۳
comment نظرات ()

پرواز با پرنده ی پریشانی که پروین من است

دست میگیرمت دل میبازم
دریا دریا...
پر می کشم تا آسمانی که آبی اش
مملو از عطر لطافت توست
افقش در عمق نگاهت گم می شود
آسمانی که پرواز را جز با تو میزبان نیست
آسمانی که آفتابش به حرم نفس های تو گرم است
تو چشم می گشایی و آسمان آغاز می شود
تو چشم می گشائی و خورشید طلوع می کند
مرا یار باش و بنگر بی تابی ام را
بنگر چگونه آغاز میشوم با تو
بر فراز این همه تلخی های چرخ کبود فرا تر رو که به انصاف لیاقت ما بیش از اینست
پیش رو  و چشم بگشا و بر ذره ذره وجودم بتاب و عطش در من بیفزا که خود را به هر بهانه از تو سیراب کنم
بال من باش تا در غروب آسمانی پرواز کنم که سزخی اش گوشه چشمی از آتش مهر توست
تا پایان بودنم معلق در فضای تو ام...
به هر کنار عطر تو پخش در آسمانی است که ستاره هایش لحظه های با تو بودنم و تو... ماهش تو ...
دست میگیرمت دل میبازم
دریا دریا
پر می کشم تا آسمانی که آبی اش
مملو از عطر لطافت توست
افقش در عمق نگاهت گم می شود
آسمانی که پرواز را با تو جزبا تو میزبان نیست
ماه من...
آسمان را دریغم مدار ...
که پرواز را جز تو بهانه ای نیست...

   + علی بهابادی ; ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/٢٠
comment نظرات ()

وای به این چشمای خورشید پرست

مشاهده یادداشت خصوصی

   + علی بهابادی ; ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/٢۳
comment نظرات ()

آفتابگردان

 

دخترک را میزبانم...

 

تا آفتابگردان بروید

دلی که آفتابش تو هستی ...

بی تو چه را بجوید ؟

 

 

 

***

 

هرگز نمیشنود کسی ...

صدای هق هق دختر بچه ای راغریب

هرگز نمیبیند چشمی...

که ناله می کند با خشمی عجیب

نمی نوازد دستی ...

بلندای قامت خسته اش ...

نمی گشاید به کام...

بهت لبهای بسته اش...

اندیشه اش

مغموم است و تنها ...

 

تنها ،

من ...

تو...

 

دخترک ،غمها ...

 

اشک،

 

میشکند بر گونه های سردش

 

غم میفکند

بر سو سوی دردش

 

 

 

مهمان است غم و...

عشق را می راند... 

 

 

نه ...

مهمان نیست 

 

 

 

تا ابد می ماند .

 

***

 

آفتابگردان

چه بی فروغ می روید

وقتی چشمان تو هم دروغ می گوید

 

 

 

 

 

   + علی بهابادی ; ۳:٢٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/٢٢
comment نظرات ()

نا مهربانا ...

 

به یاد همان خدایی که به اراده اش حضور تو رنگ بودن گرفت...

و مرا برد تا اوج خداگونه ی احساسی که هرگز بی عطر نگاهت ملموس نمی نمود ...

قلمم ناله می سراید و نقش دلتنگی می پراکند ...

مجروح است دل و تاب نمی آرد خلا ء ِ تابش چشمان اهورایی ات را ...

کاین تن بی تو زمستان است و قلم گلواژه اش گل یخ ...

می نویسم و خط می زنم تا به سرانجامی برسم که لایق توجهت باشد ...

دلم به احترام جای خالی ات خون می گرید...

و در تو در توی نبودنت به خود می پبچد و غلط می زند در اشکهایی که از روان ِ چشمانم که به هزار ناز آموده بودمشان ، فرو می آید ...

و تو ... تویی که درگیر "من" شدی نه من !

درگیر منی شدی که به ظاهرش هزار دغدغه و دلمشغولی و باطنش رها و غوطه ور در کشاکش ثانیه های با تو پیمودن ...

و باطنش ... درگیر ...نه . به یاد تو ... نه ... باطنش تویی... وجود محض تو...

و این منم ... منی که به حرمت نام تو می گذرم از هر چه که بر اندیشه ام غالب است چرا که هستی ام مغلوب توست ، ای مغرور ...

نامهربانا ... چگونه بیاندیشم به سکوت نغمه ی با تو بودن ؟

آری این منم . منی این چنین چالاک ، که در حضور تو ، خطای نا کرده را بهانه ی اشکهای دلتنگی ام می کنم

اشکهایی که مطهر به بستر آغوش تابنده ی تو شدند ...

آری این منم که برای تو می نگارم ... به امید آنکه رحمتی کنی و شاید بدانی گوشه ای از اشتیاقم را ...

آری این...این تویی ... این تویی که به عمق افکارم نفوذ کرده ای .

تویی که مرا تا انتهای اشتیاق می کشانی .

تویی که در رگهای من جریان می یابی و مرا نفسِ حیات می بخشی ...

***

 

این تویی که مرا رانده ای ..

 

 

.

این تویی که در ظاهر جامانده ای ...

وقتی آغوشت را وامم میدهی با جسارت می روم تا اوج امانت ...

از شوریدگی ام بی درنگ می گذری و هیچ استنباط نمی کنی جز موج خیانت ...

 

 

من اینجا در تو درگیرم مرا مفکن به زندانت

بیا تا عشق بر گیرم از آن پیدا و پنهانت

به باطن خائنم دانی و آزاری مرا جانا

به کویت یوسفی نبود ورا راندی ز کنعانت

 

 

 

   + علی بهابادی ; ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/٢٥
comment نظرات ()

من نیست ...

 

و من ... ماه را بوسیده ام .. بار ها...

 

 

و پرواز کرده ام با آن تا آن .... بال ها...

معجزه هایش را چشیده ام

 

 

….

و چونان درخششی ، جز ز روی تو نیست .... یا ندیده ام ....

که من چشم بربستم از وجود ....

چون تو هستی شدی و بود و نبود ...

این همه زیبایی را که تحمل است ؟

نقش نرگست جشن تجمل است

و من آینه دار احساسی ام که وجودش را به هستی ام نتوانم داد که هستی ام خود اوست ....

غرق دریای تو ام ای مغرور

 

 

....

ای دوست ...

 تو بی نیازی ... لیک خود نیازی .

 

مبهوت تابش تن توست این تن ....

                 من نیست بی تو و من ِ توست این من .

 

   + علی بهابادی ; ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/٢٢
comment نظرات ()

بشکنه این دست که نمک نداره ....

مشاهده یادداشت خصوصی

   + علی بهابادی ; ۸:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/٦
comment نظرات ()

می مانمت این بار

باران که می بارد سراسر ابری ام من ؛ باران که می بارد همه بی صبری ام من .

رقص ،آری هوسی در باد دارم ؛ باران که می بارد گذر در یاد دارم .

ای تبسم ای غزل ، ای سراسر آفرینش ای ازل ،

از تو من جوانه ام ، تازه و تر ؛ زیر رگبار نگاهت این مرا با خود ببر .

ای سراسر شور ، ای محشور با ساز دلم ؛ ای تو پایان شب ، آغاز دلم ...

موج دریا ، چنگ در ساحل بزن ؛‌ زخمه بر چنگ دلم غافل بزن .

من تو را از ابر ها در یافتم ، من سرایم را به دلتنگی تو ، من دلم را در دل تو ساختم .

من دلت بشناختم ، من به تو دل باختم ...

بی تو بودن با خِرد اندر مغاک ، ای تو پاک ، ای بی حصار ، ای تابناک ...

آنروز که دل ، دستِ سلام تو فشرد ، ‌جان شیفته شد ، دل به کلام تو سپرد .

ای لطافت ، پرنیان از جنس توست ؛ ای تو آخر بار‌ ،‌ ای عشق نخست ...

 

این منم با هر گذر آمیخته ؛ تو چه کردی تا کنون فریاد زد ، می مانمت ، این شیفته ؟!

ای پری ... ای رقص تو پیرانه سر ...

                                                زیر رگبار نگاهت... این مرا با خود ببر  .

 

                                                                                                    - شیفته

   + علی بهابادی ; ۳:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٩/۱
comment نظرات ()

هست این شیفته

قلم فاش می کند ...

بودن را فریاد می زند جوهر.

پخش می کند خودش را در ذره ذره کاغذ زندگی ام و چه می کند فریاد بودنش را ... از درون من...

که هست این من !

هـــــــست این من!

هـــــــــــست این من.

باش این تو !

بااااش این تو!

باااااااااش این تو!

آزاد بیندیش و دل بباز بدان پری که فریااااااااااد میزد کجااااااااااست این بودنت؟!!!

 

 

 

شیفته ی عطر وجودت این منم!

 

ای آواز بودنم ...

...

باش مرا... هستمت !

تا که ببینم مرا

 

 

 

!

 

 

   + علی بهابادی ; ۱:٠۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۸/٢٧
comment نظرات ()

که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

این زخم که میزنی ، ...  زخم  ... ، این زخم که زخمه ایست چنگ دل را ...  نمیدانی چه می کند مرا و چه فریاد می کند که مرو ، این عقل    ....

این عقل که می کند فریاد ، مست شدست  ... ، نمی داند از چه می کند فریاد و نمی تواند بفهماند این من را ... این تن را و این بودن  را ...

این  زخم که می زنی به دل ، آشفته کردست دل را  و نوای چنگ حاصل را ، گوش می دهدت شیفته ...

پرواز گهی شدی که پر باز کنم ... دل را به تو آواز کنم . این ثانیه را آغاز که کردیم ، به پایان خو نگرفت این تن...

 

که پایانش نیست این من.

 

فریاد که میزدم ... " خورشید... غروبت کو ؟ "

 

چشمانت را گشودی تا پایان لذت های غروبش ...

 

طلوعی شود ، از آنسوی مرز فریاد ها...           

 

                                                                                    شیفته

پ.ن ١ :  به افتخار  طلوع زیبا ترینم.

پ.ن ٢ : با کسب رخصت از  کلبه ی ویوارا

 

   + علی بهابادی ; ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۸/٢٠
comment نظرات ()

 

سلام.

سلامی تا بینهایت دور . . . « ! »

می شناسی ام . و منت ! که فراخوانده ام چشمان نازک بینت را !!

می بوسم این نگاه را و اکنون . . .

اینجایم تا ز هم  بگذریم . . .

و بدانیم انسان میگذرد چون شیفته است ! 

 

 

پ.ن :آری آورده ام نام وکلامت را تا بگویم دوستت دارم!!

   + علی بهابادی ; ٩:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۱/۸/٢٠
comment نظرات ()