دور دست قصه

بین ما رازی بود...

که برای تو فقط...

مثل یک بازی بود...

و تو بردی و هنوز...

راز  فتح دل من...

در دلت پنهان است...

تو مرا فهمیدی...

و چه راحت رفتی...

سالها می گذرد...

و من اندک اندک...

از غمت می میرم...

از خودم می پرسم...

به چه امید بمانم باید...

و چو نه از تو جوابیست ...

و نه راهی دیگر...

اندک اندک هر روز ...

در خودم می پوسم...

و تو در آرامش...

از دلم میگذری...

های ... ای چشم تو خوب...

از غمم بی خبری...

 

به کجا در گذری ؟

غصه ات پا بر جاست

دور دست قصه ...

از همینجا پیداست...

 

 

پ.ن :  مقصود از سالها میگذرد... پیش بینی آینده بود نه توضیح حال.

پ.ن : دور دست قصه ، از همینجا پیداست....

   + علی بهابادی ; ۳:٤۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۳/٥
comment نظرات ()