راست می گفتی شاید...

تو به من می گفتی
" از رفاقت هدفی جز « ما » نیست... "
" مرز من نزدیک است
از هم آغوشی تو پروا نیست ..."
من به تو می گفتم !
تو به انکار به من خندیدی
و چه آرام و چه در پوشش حاشا گفتم
"من به تو نزدیکم"
من به پاییز قسم می خوردم
که به اندازه ی یک عمر تو را می خواهم
وقت هر دور شدن ... من به هر دست تکان دادن تو می مردم ...
آمدی چنگ زدی رفتی و بردی تو شبانه...
شده ای دار و ندار من و این دور و زمانه...
گره ها باز شد از اخم تو و .... باز به من خندیدی
راز من فاش شد از سادگی محض ترانه !


پ ن : ترانه نبود ... تراوش بود !

   + علی بهابادی ; ٦:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۸/٢٤
comment نظرات ()