هست این شیفته

قلم فاش می کند ...

بودن را فریاد می زند جوهر.

پخش می کند خودش را در ذره ذره کاغذ زندگی ام و چه می کند فریاد بودنش را ... از درون من...

که هست این من !

هـــــــست این من!

هـــــــــــست این من.

باش این تو !

بااااش این تو!

باااااااااش این تو!

آزاد بیندیش و دل بباز بدان پری که فریااااااااااد میزد کجااااااااااست این بودنت؟!!!

 

 

 

شیفته ی عطر وجودت این منم!

 

ای آواز بودنم ...

...

باش مرا... هستمت !

تا که ببینم مرا

 

 

 

!

 

 

   + علی بهابادی ; ۱:٠۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۸/٢٧
comment نظرات ()

که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

این زخم که میزنی ، ...  زخم  ... ، این زخم که زخمه ایست چنگ دل را ...  نمیدانی چه می کند مرا و چه فریاد می کند که مرو ، این عقل    ....

این عقل که می کند فریاد ، مست شدست  ... ، نمی داند از چه می کند فریاد و نمی تواند بفهماند این من را ... این تن را و این بودن  را ...

این  زخم که می زنی به دل ، آشفته کردست دل را  و نوای چنگ حاصل را ، گوش می دهدت شیفته ...

پرواز گهی شدی که پر باز کنم ... دل را به تو آواز کنم . این ثانیه را آغاز که کردیم ، به پایان خو نگرفت این تن...

 

که پایانش نیست این من.

 

فریاد که میزدم ... " خورشید... غروبت کو ؟ "

 

چشمانت را گشودی تا پایان لذت های غروبش ...

 

طلوعی شود ، از آنسوی مرز فریاد ها...           

 

                                                                                    شیفته

پ.ن ١ :  به افتخار  طلوع زیبا ترینم.

پ.ن ٢ : با کسب رخصت از  کلبه ی ویوارا

 

   + علی بهابادی ; ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۸/٢٠
comment نظرات ()